حتما تا حالا دیدید که کار با بعضی سایت‌ها یا اپلیکیشن‌ها چقدر آسون و سر راسته …. در این مقاله با ما همراه باشید تا چند تا از مهمترین دلایل این راحتی رو بررسی کنیم. روانشناسی سهم بزرگی توی طراحی UI/UX کار با یک برنامه، سایت و اپلیکیشن داره. چرا که وقتی متوجه بشیم که یک طرح، از طرف کاربر چطور درک می‌شه، می‌تونیم با انجام تنظیمات خاص، کاربر را بهتر به اهداف و تصوری که داره نزدیک کنیم.

۵ اصل مهم روانشناسی که هر طراح یوآی و یوایکس باید بداند

ما توی این مقاله، پنج اصل مهم روانشناسی کاربر که در طراحی UI/UX تاثیر زیادی داره رو بررسی می‌کنیم و با مثال مشخص می‌کنیم دقیقا منظورمون چیه. آماده‌ای؟ بزن بریم….

۱- اثر وُن رستورف (Von Restorff Effect)
اثر ون رستورف معروف به اثر جداسازیه و پیش بینی می‌کنه که در صورت وجود چندین شی مشابه، به احتمال زیاد موردی که با سایرین متفاوت است، به خاطر سپرده می‌شود. اگه بخواهیم ساده تر بگیم یعنی وقتی یه دسته چیز مشابه وجود داشته باشه، اونی که با بقیه متفاوت باشه، بیشتر جلب توجه می‌کنه و توی ذهن میمونه.

مثال کاربردی این قانون در زندگی روزمره: مثل این بادکنک‌هایی که رنگ قرمزش برامون بولدتره. یا توی مدرسه که بچه شیطون کلاس، بیشتر توی ذهن معلمش جا خوش می کنه….

5 قانون ناب روانشناسی در طراحی UI/UX

برای دیدن مقالات بیشتر اینجا کلیک کنید.

درواقع هدف ما توی طراحی متفاوت دکمه‌های call to action، اینه که می‌خواهیم کاربر فرق بین لینک، دکمه ساده یا عادی و همچنین دکمه‌ای که کار خاصی انجام می‌ده (مثل ثبت نام) رو درک کنه و همینطور در طول استفاده از برنامه یا سایت، اونو توی ذهنش بسپاره و استفاده کنه.

۲- اثر موقعیت سریالی (Serial Position Effect)
این اثر نشون میده وقتی کاربر با چندین نوشته، عکس یا … که به ترتیب و پشت سر هم اومدن، مواجه میشه، گرایش داره اولین و آخرین عنصر هر مجموعه را به یاد بیاره. البته او این کار رو ناخودآگاه انجام میده. این اصل روانشناسی از دو زیرمجموعه به نام اصل تقدم و اصل تاخر استفاده میکنه.

اصل تقدم میگه: برای کاربر خیلی راحته که اطلاعات ابتدای یک فهرست، سخنرانی، و یا رویداد رو نسبت به اطلاعات میانی به خاطر بیاره.

اصل تاخر میگه: این اصل میگه افراد اطلاعات انتهایی فهرست، سخنرانی و یا رویداد رو نسبت به اطلاعات میانی به خاطر می سپارند.

مثال کاربردی این قانون در زندگی روزمره: دیدین وقتی میرید سر کلاس یا سخنرانی، مطالبی که استاد اول جلسه میگه و همینطور مطالبی که در آخر اون جلسه گفته میشه رو بادقت‌تر و با انرژی‌تر گوش میدین؟

۳- بارشناختی (Cognitive load)
بهترین طراحی تجربه‌ی کاربری (UX) چیزیه که کاربر از اون باخبر نشه، حتی متوجه نشه وجود داره!!! همین تجربه‌ی کاربریه که پیچیدگی یک وب‌سایت رو به معنای واقعی کلمه، از دید پنهان می‌کنه.

ذهن انسان توی سه مرحله اطلاعاتی رو که از محیط می‌گیره و دسته‌بندی می‌کنه:

5 قانون ناب روانشناسی در طراحی UI/UX

برای دیدن مقالات بیشتر اینجا کلیک کنید.

هر بار که طراحی UI/UX نتونه از دید پنهان بشه و مخاطب به تجربه‌ی کاربری اون وب‌سایت پی ببرد، بار شناختی بیشتر می‌شه. وقتی بار شناختی بیشتر شد، نرخ تبدیل شما کم میشه. یعنی کاربر اومده از وب سایت استفاده کرده، یکم کار کردن با وبسایت براش سخته و می دونه یه چیزی کمه، یه مسئله ای هست که راحت نمی تونه کار کنه. پس مجبوره فکر کنه، چندین بار امتحان کنه و اینجوری بارشناختی زیاد میشه براش.

این نظریه در تحقیقات جان سویلر در دهه ۱۹۸۰ معرفی شد. او معتقد بود تئوری بار شناختی را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف) بارشناختی ذاتی: یعنی سختی ذاتی مسئله چقدره.

ب) بارشناختی اضافی: اگر روش ارائه مسئله، پیچیده باشه، یعنی بار شناختی اضافی به وجود اومده.

ج) بارشناختی وابسته: اطلاعات و ساختاری که از قبل در ذهن فرد ایجاد شده.

در طراحی UI/UX بارشناختی ذاتی و وابسته پرکاربردتر هستند در ادامه اون‌ها رو توضیح میدیم.

بارشناختی ذاتی
فرض کنید ما از کاربران می‌خواهیم کاری انجام بدهند مثل ثبت نام، پر کردن فرم نظرسنجی و …. ما به عنوان طراح تجربه کاربری باید طراحی خودمون رو طوری ارائه بدیم که مراحل تا حد ممکن کوتاه، ساده و با کلمات مناسب باشند و کاربر بتواند به راحتی مراحل رو انجام بده. پس ما مسئله پر کرن فرم را برای کاربر رو ذاتاً راحت طراحی کردیم.

بارشناختی وابسته
این بار شناختی مربوط به پردازش اطلاعات و ساخت طرحواره توی ذهن کاربر است. این طرح‌ها یک الگوی فکری درباره دسته‌بندی اطلاعات و هر ارتباطی بین اونهاست رو توصیف می‌کنه. ما از الگوهای طراحی استفاده می‌کنیم چرا که این الگوها چیزهایی را برای ما ایجاد می‌کنند که ذهنمون به صورت پیش فرض برای اون برنامه ریزی شده. پس برای کاربران وقتی آسونتره چیز جدیدی رو یاد بگیرند یا اونو تشخیص بدهند که این چیز جدید رو با بخشی از الگویی که از قبل شناخته بودند، مطابقت بدهند.

۴- قانون هیک (Hick’s Law)
این قانون محبوب ترین اصل به همراه قانون گشتالته.

قانون هیک توضیح می‌دهد که مدت زمان لازم برای اینکه فردی بتونه تصمیم بگیره، به گزینه‌هایی بستگی داره که در اختیار او قرار می‌دیم تا از بین اون‌ها انتخاب کنه. پس اگر تعداد انتخاب‌هاش بیشتر باشه، زمان تصمیم گیری او (به صورت لگاریتمی) زیاد میشه.

مثال کاربردی این قانون در زندگی روزمره: فرض کنید رفتید مغازه لباس بخرید. فروشنده مدام میاد مدل‌های مختلف، جنس‌های مختلف و رنگ‌های متنوع رو براتون باز میکنه و روی میز پر میشه از لباس. شما انتخاب براتون سخت میشه. یا نمی‌خرید یا چندتا می‌خرید و آخرش هم پشیمون میشید که نکنه فلان مدل رو می‌خریدم بهتر بود!! اما یه فروشنده باهوش میاد براتون دسته‌بندی میکنه. شما آستین دار می‌خواهید یا بدون آستین؟ یقه گرد یا هفت؟ رنگ تیره یا روشن؟ و وقتی سلیقتون رو فهمید، دو یا سه نمونه از بهترین مدل رو براتون میاره و پیشنهاد میده. حالا شما با دلی آروم انتخاب می‌کنید. کدوم بهتره؟

۵- قانون مجاورت (Law of Proximity)
این قانون هم بخشی از نظریه گشتالته (عجب قانون پرکاربردی!) که می‌گه: چیزهایی که نزدیک یا در مجاورت هم هستند، تمایل دارند هم گروه باشند. یعنی مغز ما می‌تونه اجسام و اشکالی که به همدیگر نزدیک هستند رو نسبت به اجسامی که از هم فاصله دارند، به هم مرتبط کنه. این دلیلیه که انسان به صورت ذاتی تمایل به سازماندهی و گروه بندی چیزها داره.

برای دیدن مقالات بیشتر اینجا کلیک کنید.